| نظر سنجي |
طراحي سايت را چگونه ارزيابي ميکنيد؟
|
|
|
|
شهيد مير سعيد صادقي | معرفي » شهداي دانشكده
|
زندگينامة شهيد مير سعيد در سال 1339 در خانوادهاي متدين، در شهرستان قزوين تولد يافت. پس از گذراندن دوران کودکي در کانون گرم خانواده و آشنايي با مباني اسلامي در محافل مذهبي، قدم به دبستان گذاشت. مدارج تحصيلي را با موفقيت طي ميکرد و در محيطهاي آموزشي به عنوان فردي نمونه مطرح بود. با اوج گيري انقلاب اسلامي به رهبري امام امت، همدوش با امت حزب الله در تظاهرات و راهپيماييهايي که عليه رژيم فاسد ستم شاهي برگزار ميشد، فعالانه شرکت ميکرد و با پخش اعلاميه و شعار نويسي و شرکت در اعتصابات دانشآموزي نقش ﻣﺆثري در پيشبرد حرکت الهي مردم داشت. پس از پيروزي انقلاب خونبار اسلامي و گرفتن ديپلم متوسطه در سال 1358 به خدمت سربازي مشغول شد و به مدت دو سال در رستة توپخانه انجام وظيفه کرد. به دنبال پايان خدمت وظيفه در سال 1360 مدتي در بنياد شهيد انقلاب اسلامي به خدمتگزاري خانوادههاي معظم شهدا مشغول بود و در کنار آن به فعاليت در «مسجد شهيد منتظري» پرداخت و برنامههاي متنوع و سازندهاي را در آنجا اجرا کرد. با وجود خدمات مفيدي که در بنياد شهيد و مسجد شهيد منتظري داشت، در پاييز سال 1361 به صف رزمندگان پر توان بسيج پيوست و براي سرکوبي شرارتهاي گروهکهاي وابسته، به منطقة سردشت اعزام شد. در همين ايام در «دانشگاه امام صادق (عليهالسلام)» نيز قبول شد و با آنکه پذيرش دانشجويان با سختگيري خاصي انجام شد، براحتي پذيرفته شد و در سنگر دانشگاه شروع به انجام وظيفه کرد. در دانشگاه استعداد سرشار او تجلي يافت و بسرعت مراحل درسي را پشت سر ميگذاشت. همواره به عنوان دانشجويي پرتلاش و کارآمد شناخته ميشد و به رغم فشار درسي هيچ گاه از ﻣﺴﺄله اصلي - جنگ - غافل نبود و در مواقع مقتضي به جبهههاي نبرد حق عليه باطل ميشتافت. در سال 1362 در عمليات خيبر شرکت کرد و در جزاير مجنون شجاعتهاي بينظيري از خود نشان داد. پس از بازگشت از جبهه دوباره در سنگر دانشگاه به آموختن معارف اسلامي و فقه آل محمد(صلياللهعليهواله و سلم)پرداخت. از ميان گرايشهاي علمي دانشگاه، گرايش اقتصاد را برگزيد; چرا که معتقد بود در اين رشته کمتر کار شده و نيروي متخصص و آشنا به احکام اقتصادي اسلام کم است. او به دو زبان عربي و انگليسي در حدي که بتواند احکام آسماني اسلام را به وسيله اين دو زبان زنده جهان به گوش مردم ستمديدة دنيا برساند تسلط داشت. يکي از ويژگيهاي بارز او، علاوه بر حجب و حياي خاصش که زبانزد همگان بود، دستگيري از مستضعفان و مستمندان بود. او با چشم پوشي از مظاهر پست دنيوي، همواره رضاي الهي را مد نظر داشت و همة اعمال خود را با توجه به اين ميزان انجام ميداد. آنچه که از يادداشتهاي او فهميده ميشود، اين است که در وي تحول روحي عجيبي به وجود آمده بود. آتش عشق الهي که در دل او زبانه ميکشيد و نفس مطمئنش را مخاطب قرار ميداد، او را به سوي بندگان خاص خداوند و جنت و رضوان الهي فرا ميخواند. در همين راستا حضور او در جبهههاي نور افزايش مييافت. به طوري که پس از شرکت در عمليات بدر به قرارگاه رمضان مرکز عمليات نامنظم سپاه پاسداران انقلاب اسلامي رفت و درجست و جوي گمشدة خويش در تلاش و تکاپو بود. در جبهه علاوه بر رزم بي امان با دشمنان اسلام، به وسيلة عمل و بيان، معلمي براي رزمندگان کفر ستيز و سلحشور بود و مطالب مورد نياز آنان رابا بياني فصيح و شيوا مطرح ميکرد. آرامش و صبر او در ابتلا و آزمايشهاي مشکل و طاقت فرسا از ياد رفتني نيست. سرانجام اين عاشق جمال ازلي پس از سالها تلاش و مجاهده در حالي که سال آخر تحصيل در دانشگاه امام صادق(عليهالسلام) راميگذارنيد، براي آخرين بار به ميقات الهي دعوت شد و پس از ديدار و خداحافظي با اقوام و آشناياني که به خاطر سجاياي والاي اخلاقياش به او عشق ميورزيدند، مشتاقانه و سبکبال قدم به کربلاي «شلمچه» نهاد و در عمليات ظفرمند کربلاي 8 هنگامي که در «گردان ذوالفقار لشکر محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم شجاعانه باکفار بعثي ميجنگيد، در تاريخ 23/1/1366 مزد جهاد خويش را دريافت کرد "و في مقعد صدق عند مليک مقتدر" (القمر / 55) جام گواراي شهادت را از ساقي ازلي پذيرا شد و با سرو بدني خونين به لقاي دلدار شتافت. عاش سعيدﴽ و مات شهيدﴽ وصيتنامههاي شهيد وصيتنامة شماره (1) بسم الله الرحمن الرحيم «الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» (العنکبوت / 69) مادر و پدر عزيزم، اين نامه يا بهتر بگويم وصيتنامه هنگامي به دست شما ميرسد که من شهد شيرين شهادت را نوشيده و به لقاء الله (جل جلاله) رسيده باشم و ميدانم که ناراحت هستيد و دلتنگ. نميگويم ناراحت نباشيد، چرا که هر انساني عاطفه دارد وعاطفه از نعمتهاي بزرگ خداوند است و با نبودش جوامع ازهم پاشيده و متلاشي ميشد و نميگويم که گريه نکنيد، که گريه گرد و غبار قلبها را پاک کرده و انسان را بيشتر متوجه خدا ميکند. فقط تنها تقاضايي که از شما دارم اين است که بي تابي نکرده و صبر و استقامت را پيشة خود سازيد. چرا که ما دائم مورد آزمايش و امتحان پروردگارمان هستيم، تا به خود بياييم و زمين را جايگاه جاودان خويش نگيريم و از ماديات و چيزهاي پست جدا شويم و حقايق را درک کنيم. از اين رو بلاها و آزمايشها نعمتهاي خداوند هستند و آنهايي سود واقعي را ميبرند که در مقابل اين آزمايشها و سختيها صبر پيشه خود سازند که «ان الله مع الصابرين» (الانفال / 46) شايد خيلي وقتها که با خود خلوت ميکنيم، به نداي دروني خويش گوش ميکنيم و بارها و بارها از خود پرسيدهايم انسان چيست؟ در اين دنيا چه وظيفهاي دارد؟ سود و زيان او چيست؟ ولي بدبختانه اکثر اوقات از اين تنهايي و خلوت فرار کردهايم تا اين ﺳﺆالات از فکرمان بيرون رود و گاهي نيز به سرگرميها و شاديهاي کودکانه روي آوردهايم تا ناراحتي اين افکار را از سرمان بيرون کنيم. وقتي به هستي دقيق و منظم و با اين عظمت نگاه ميکنيم، متوجه ميشويم که اين هستي با اين همه عظمت و نظم که حتي يک ذره کم و زياد شدن از اين نظم باعث نابودياش ميشود و به قول شاعر: اگر يک ذره را برگيري از جاي فرو ريزد همه عالم سراپاي بيهوده آفريده نشده است. و باز وقتي به انسان دقيق نگاه کنيم متوجه ميشويم که انسان داراي سرمايهها واستعدادهايي است که انسان را از حيوان متمايز ميکند و ميتواند او را از حيوانيت جدا کند و به قدري رشد دهد که حتي او تصور نيز نکند. رسد آدمي به جايي که به جز خدا نبيند بنگر که تا چه حد است مقام آدميت چگونه ميتوان فکر کرد که اين همه سرمايه و استعداد بيهوده آفريده شده است و اين فکر به همان مقدار جاهلانه است که فکر کنيم اکسيژن در زمين بيهوده به وجود آمده است; «افحسبتم انما خلقناکم عبثا »(اﻟﻣﺆمنون/ 115) هدف زندگي خوردن و خوابيدن و لذت بردن نيست. چرا که اينجا آخور نيست و عشرتکده نيز نيست که مزرعه است و محل بذر پاشيدن «الدنيا مزرﻋﺔ الاخرﺓ» آخر اگر هدف خوردن و خوابيدن بود چه احتياجي به عقل و هوش و اراده و اخلاق و وجدان و علم و ... که گاو، گوسفند، سگ و خوک نيز بدون اينها زندگي ميکنند. استعدادها ﻣﺴﺆوليت ميآورند. نعمتها جواب ميخواهند و روزي براي اين همه نعمت بازخواست خواهيم شد که اين همه نعمت را چگونه مصرف کردهاي؟ سرمايهها خواهي نخواهي خرج ميشوند و از بين ميروند. در چه راهي مصرف شوند که سود داشته باشند؟ چگونه مصرف بشوند که زيان نکنيم؟ تنها و تنها شناخت قدر و ارزش اين سرمايههاست که چگونه زندگي کردن را به ما ميشناسانند. چرا که آنهايي که ارزش اين سرمايهها را نميدانند، آنها را به چيزهاي کم ارزشتر خواهند فروخت و ضرر خواهند کرد. درست همچون بچهاي که اسکناس صد توماني را با چند شکلات عوض ميکند; تازه با عجله هم دور ميشود که نکندطرف پشيمان شود. حال که سرمايهها خرج ميشوند، حال که عمر ما خواهي نخواهي ميگذرد، حال که استعدادها در ازاي خواستهها به فروش ميروند، آنها را براي چه کسي خرج کنيم که ارزش داشته باشد؟ مشتري ما چه کسي باشد که سود زيادتري بدهد؟ ! آيا اينها را براي چيزهايي کم ارزش و فاني مانند دنيا خرج کنيم؟ آيا اينها را به کساني بفروشيم که جز چند بارک الله و احياناً دست زدن چيزي ندارند به ما بدهند؟ اينجاست که قرآن مشخص ميکند که استعدادها و سرمايهها را چگونه خرج کنيم و به چه کسي بفروشيم:«ان الله اشتري من اﻟﻤﺆمنين انفسهم و اموالهم بان لهم اﻟﺠﻨﺔ»(التوﺑﺔ / 111) چه کسي بالاتر و بهتر از خداوند رحمان که مشتري انسان باشد و چه سودي بالاتر از بهشت. مادرم، آنهايي که چون کرم در لجنزار زندگي غوطهورند، آنهايي که به دنياي فاني دل بستهاند، آنهايي که جرﺃت انتخاب مرگ را ندارند، بگذار تا مرگ آنها را انتخاب کند. مگر نه اينکه مرگ خواهي نخواهي ما را خواهد گرفت، مگر نه اينکه روزي بايد با زندگي وداع کنيم، پس دو روز دير يا زود چه ارزشي ميتواند داشته باشد که ما به خاطر آن به دنيا بچسبيم و به راه خدا نرويم؟ چند وقتي بود که در اين فکر بودم که براي ساخته شدن چه کار بايد بکنم؟ براي اينکه در راه خدا باشم و جزء راهيافتگان و هدايت شدگان و براي اينکه از دنياي فاني و ماديات جدا شوم که اينها برايم هدف نباشد چه بايد بکنم؟ چند روز پيش ﺗﻔﺄلي به قرآن زدم. آيهاي آمد که در اول وصيتنامه نوشتهام که «الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» (العنکبوت/ 69) و به همين خاطر تصميم گرفتم که به جبهه بروم تا شايد خداوند رحمان عنايتي کند و مرا به صراط مستقيم هدايت کند. مادرم، امامت و ولايت اساس اسلام است و کسي که امام يا به عبارت بهتر ولي فقيه نداشته باشد، مسلمان نيست و اگر شبي را در اين حالت صبح کنيم، صبح کردهايم به گمراهي; چنان که امام صادق (عليه السلام) ميفرمايد: «وکذلک و الله يا محمد، من اصبح من هذه الاﻣﺔ لا امام له من الله جل و عز ظاهرا عادلا اصبح ضاﻟﴼ تائها و ان مات علي هذه الحاﻟﺔ مات ﻣﻴﺘه کفر و نفاق...» «اي محمد بن مسلم، به خدا سوگند، بدان که کسي که از امت اسلام صبح کند وامام و رهبري ظاهرو عادل از جانب خداوند جل و عز نداشته باشد، صبح کرده گمراه و سرگردان و اگر با چنين حالي بميرد، مرگش مرگ کفر و نفاق است...» و ا ز اين روست که از شما ميخواهم امام و رهبر عزيزمان خميني کبير را که بحق نجات دهندة اسلام در اين قرن کفر و فساد و رهبر مستضعفان جهان است، ياري کنيد. در خاتمه، من از خودم چيزي ندارم که بماند; فقط مقداري کتاب است. مسؤوليت کتابها را به عهدة برادرم محمد ميگذارم که هر طور صلاح ديد، اقدام کند. ﺿﻣﻨﴼ از تمام دوستان و آشنايان تقاضا دارم که اگر بدي از من ديدهاند، حلال کنند تا روحم در آن دنيا آسوده باشد. خدانگهدار - قربانتان سعيد خدايا، خدايا، تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار از عمر ما بکاه و بر عمر او بيفزاي وصيتنامة شمارة (2) بسم الله الر حمن الرحيم «ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله ﺻﻔﴼ ﻛﺄنهم بنيان مرصوص» (الصف / 4) با سلام به پيشگاه منجي بشريت، قطب عالم امکان، مهدي موعود(عجلاللهتعاليفرجهالشريف) و با درود به رهبر کبير انقلاب اسلامي، چشم اميد محرومان و مستضعفان، بزرگ مرجع تشيع، امام خميني و درود به امت بزرگ اسلام که براي اهداف عاليه اسلامي و حفظ شرف اسلامي و انساني خود تمامي مشکلات را متحمل ميشوند و درود به جوانان جان بر کف مسلمان که لباس مقدس سربازي اسلام را بر تن ميکنند و شعار مقدس جهاد تا نابودي کفرو استکبار و برپايي عدالت اسلامي در تمامي گيتي را سرلوحة خود قرار ميدهند و در سنگرهاي حق عليه باطل در نبردي نابرابر حماسه ميآفرينند. با وجود اينکه خود را کوچکتر از آن ميدانم که بخواهم چيزي بنويسم، اما به دليل اينکه بر هر مسلماني لازم است که وصيتنامهاي داشته باشد، ناچار به نوشتن چند سطري به عنوان وصيتنامه هستم. پس از هزار و سيصد و اندي سال مبارزه و جهاد و درگيري و به قيمت خون صدها هزار شهيد در طول تاريخ بعد از حکومت عدالت گستر علي (عليه السلام) اولين حکومت اسلامي بر مبناي تعاليم عاليه اسلام و به رهبري امام بزرگمان تشکيل و افتخار عظيم رهايي بشريت نصيب امت مسلمان ما شد. ما وارث هزاران انسان ستمديدهاي هستيم که در زير شديدترين شکنجه حکومتهاي جبار از بني اميه و بني عباس گرفته تا پهلوي با آرزوي دستيابي به چنين حکومتي فجيعانه جان سپردهاند. امروز وظيفه حراست از حکومت نوپاي اسلامي به ما سپرده شده است و ما در بوته آزمايشي بس عظيم قرار داريم. امروز رسالت عظيم رهايي مستضعفان بر گردن ماست و کوله بار مسؤوليتهاي بزرگ شهيدانمان بر پشتمان سنگيني ميکند. امروز چنگال خون آلود جنايتکاران بين المللي در گلوي محرومان و مستضعفان بويژه مسلمانان فرو رفته است و مستضعفان تنها به دليل اينکه نميخواهند تحت سلطه اين جنايتکاران باشند، فجيعانه قتل عام ميشوند يا در زير شکنجة دژخيمان به شهادت ميرسند. هر روز که ميگذرد مستضعفان بيدارتر ميشوند و به همين نسبت، فشار ابر جنايتکاران زيادتر ميشود و به خيال باطل خود ميخواهند فرياد محرومان را در گلو خفه کنند. ولي زهي خيال باطل که ناقوس رهايي به صدا درآمده و به گوش تمامي مسلمانان رسيده است. امروز فرياد دادخواهي مسلمانان آزادة محروم در گوشه و کنار جهان به گوش ميرسد و چشمان اشکبار مستضعفان، منتظر مسلمانان آزادهاي است که به ياريشان بشتابند و از بندها رهايشان کنند و بر همه مسلمين است که اگر ميتوانند به ياريشان بشتابند که «من سمع رجلا ينادي يا للمسلمين و لم يجبه فليس بمسلم» اگر ميبينيم که ملت مظلوم ما درگير اين جنگ تحميلي شده است، اگر ميبينيم که همة ابرقدرتها در مقابل ما صف کشيدهاند و اگر ميبينيم شهرهاي ما اين گونه بمباران ميشوند و تمامي سلاحهاي پيشرفته ابرقدرتها به دست صدام مزدور عليه ما به کار گرفته شده و ملت مظلوم ما را اين گونه به شهادت ميرسانند، تنها و تنها به اين خاطر است که ما مسلمانيم و ميخواهيم مسلمان باشيم و به خاطر اين است که به حکم وظيفه اسلامي مان نميتوانيم فرياد مظلومان را بشنويم و ساکت باشيم. به همين خاطر ما را درگير جنگ کردند تا بدين وسيله فرياد مظلومان را در گلو خفه کنند. اکنون رسالت رهايي بشر بر دوش ماست وافتخار مبارزه با مستکبران نصيب ما شده است. اکنون پروردگار يکتا ميخواهد که در زير ساية سلاحهاي ما و به دست ما عدالت اسلامي گسترش يابد. اکنون فصل نويي از تاريخ اسلام آغاز شده است و ما ميرويم که در فردايي نه چندان دور رهايي مستضعفان را به ارمغان آوريم. ما ميرويم تا مژدة رسيدن بهار، بهار آزادي را به تمامي محرومان ابلاغ کنيم و با اين بشارت، قلبهاي رنجيدة محرومان را تسلي بخشيم که صبح نزديک است: «اليس الصبح بقريب»(هود/81) بگذار ما را تکه تکه کنند. بگذار مظلومانه به شهادتمان برسانند. بگذار که فرياد الله اکبرمان را در گلو خفه کنند که شهادت مظلومانة ما خود بزرگترين فرياد است. خداي را هزاران مرتبه شکر ميکنم که به ميمنت انقلاب اسلامي به رهبري امام بزرگمان، از زندگي همراه با بيمسؤوليتي گذشته و دور باطل خوردن و خوابيدن قبل از انقلاب رهايي پيدا کردهام و به مرز عقيده و جهاد که حيات و زندگي حقيقي است رسيدم و رسيديم که «ان الحيوﺓ عقيدﺓ و جهاد» چرا که تنها وجه مميز انسان و حيوان و زندگي انساني با زندگي حيواني، عقيده داشتن انسان و جهاد و تلاش در راه عقيده است; وگرنه خور و خواب را حيوان نيز دارد و از اين نظر فرقي بين انسان و حيوان نيست. پدر و مادر عزيزم، جبهه امروز صحنة آزمايش الهي است و جنگ در راه خدا فرصتي است براي گناهکاراني که با کشته شدن در راه خدا مقداري از گناهانشان شسته شود. اين گونه فرصتها هميشه براي انسان پيش نميآيد و بايد که از آن بهرهبرداري کرد. من يک وصيتنامه سال قبل نوشته بودم که در کمد است و اگر توانستيد پيدا کنيد، کمي مفصل تر از اين است. پدر و مادر عزيزم، از شما چند خواهش دارم که اميدوارم انجام دهيد: اول اينکه هيچ کس و به هيچ وجه براي من سياه نپوشد. دوم اينکه در شب اول قبر براي من نماز وحشت بخوانيد و سوم اينکه من مقداري نماز و روزه قضا دارم که اگر بدهيد ادا کنند، روحم بسيار شاد خواهد شد. والسلام عليکم و رﺣﻤﺔ الله و برکاته مير سعيد صادقي دستنوشتههاي شهيد بعد از ظهر روز يکشنبه 7 دي ماه است. امروز دانشگاه رنگ ديگري به خود گرفته و در و ديوار آن در ماتم اندوهي بزرگ نشستهاند. در محوطة دانشگاه عدهاي از برادران دانشجو مشغول صحبت کردن هستند. به چهرههايشان که نگاه ميکني، شادابي روزهاي گذشته در آن به چشم نميخورد. هالهاي از غم بر صورتشان نشسته. خدايا چه خبر شده است؟! ميگويند حميد و يکي ديگر از برادران شهيد شده و يکي نيز مفقود الاثر است. با عجله ميپرسم حميد؟! ناگهان دنيا در چشمانم تيره و تار ميشود و گوشم ديگر صدايي را نميشنود. چشمم به زحمت جلو را ميبيند. غم جانکاهي در تمامي وجودم رخنه ميکند و با چنگالهاي مخوفش قبلم را ميفشارد. قلبم ميخواهد از جا کنده شود. پردهاي از اشک جلوي چشمم را ميگيرد و با تلاش فراوان در صدد است راهي به بيرون براي خود بگشايد. سينهام بشدت تنگ شده است. گويي در سياهچالي مخوف به بند کشيده شدهام. نه ميتوانم بگريزم، که به کجا؟ نه ميتوانم بمانم که چگونه؟ و نه ميتوانم بگريم، که چطور؟ لحظاتي چند در همين حال باقي ميمانم. خاطرات گذشته جلو چشمانم رژه ميروند. قدرت تمرکز حواسم را ندارم. خاطرات همچون فيلمهاي سانسور شده به سرعت از جلو چشمانم ميپرند. چشمانم را ميبندم تا شايد تمرکز حواسم را به دست آورم. چهرة خندان حميد در جلو چشمانم ظاهر ميشود; در حالي که زخمي بزرگ بر چهرة غبار آلودش وجود دارد. با اين وجود لبخند لحظهاي از چهرهاش دور نميشود. با او شروع به سخن ميکنم. تو را ميشناسم. تو را مدتهاست که ميشناسم. تو را ماهها و سالها، بلکه قرنهاست که ميشناسم. تو آينة تمام نماي تمامي شهداي اسلامي. آثار زخم در چهرهات نشان از آثار شکنجة غيور مردان تشيع در زندانها و سياهچالهاي ظالمان طول تاريخ اسلام، بني اميه و بني عباس و .... پهلوي دارد و غبار چهرهات از تحمل سختيها و شدايد تبعيديان حکومت جابرانة ظالمان حکايت ميکند، تو همراه با آن شاعر انقلابي (دعبل خزاعي) چوبة دارت راسالها بر دوش کشيدهاي و سرماية وجودت را مدتهاست که در راه معبودت در طبق اخلاص گذاردهاي. تو را ميشناسم. تو اسطورة مقاومت و تقوايي. واژة استقامت از پايداري تو نيرو گرفته و از ملايمت گامهاي تو سربلند گشته. تو از روزي که فرياد توفندة «ربنا الله» خود را بر چهرة تمامي مستکبران و رب النوعهاي بشري کوبيدي و در راه دفاع از اين عقيده تا پاي جان به پايداري ايستادي، شيريني «انزال ملاﺋﻜﺔ الله» بر خويشتن حس کردي و از دل و جان پذيراي بشارت سکناي آنان شدي و روح پرتلاطمت با اين بشارت آرامش و سکينهاي جاودان يافت. که «ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملاﺋﻜﺔ» (فصلت / 30) تو را ميشناسم. تو را سالهاست که ميشناسم. تو را در جزيرة مجنون در عمليات خيبر ديدهام. در آن هنگامهاي که دشمن بزدل با آتش آتشبارهاي سبک و سنگين خود غوغا بپا کرده بود.. ديدم که چگونه در ميان آن همه آتش و دود که بر سر تو و همرزمانت ميريخت، روح بزرگت لحظهاي آرامش خود را از دست نداد. گويي که در گلستاني زيبا قرار دارد. آري من سرود گلستان شدن آتش را در پيشگاه روح با عظمتت مشاهده کردم و تجربه ابراهيم(عليهالسلام) را به شکلي ديگر در وجود تو يافتم. وقتي که هم سنگرت (شهيد کرمي) در کنارت به شهادت رسيد، تو را ديدم. در حالي که زخمي بزرگ بر دست و سينهات بر اثر ترکش خمپارة دشمن کافر و زخمي بزرگتر بر روحت بر اثر شهادت دوست و همسنگرت وارد شده بود تو را نظاره کردم. بازگشت و پشت به جبهه کردن، حتي در هنگام مجروح شدن برايت معني و مفهومي نداشت. ترديد براي بازگشت از چهره ات نمايان بود . آخر چگونه مي توانستي از مصاف دشمن حتي براي مداواي جراحات به پشت جبهه برگردي. اگر نبود وجوب حفظ جان و اگر نبود اميد بازگشتي پر قدرت، تو هرگز به پشت جبهه نميآمدي. تو را ميشناسم. تو را هنگامي که برادرت به شهادت رسيد، ديدم که چگونه با وجود چنين ضربة بزرگي، همچنان پر صلابت و استوار ايستاده بودي و لبخند هميشگيات نشان از آرامش خاطرت داشت. زيرا که در راه خدا تحمل هر مصيبتي برايت سهل و آسان بود. اصلاً چنين مصيبتهايي چگونه ميتوانست پشت تو را خم کند و غبار غم بر چهرهات بنشاند; در حالي که تو هدف خود را انتخاب کرده بودي و براي رسيدن به آن حاضر به تحمل مصيبتهايي بمراتب بزرگتر بودي و اين مصيبتها و سختيها را آزمايشهاي الهي ميدانستي که خود عامل از بين رفتن ناخالصيهاي انساني و رسيدن او به اوج قلة کمال ميشود. ...و باز تو را به خاطر ميآورم که در شماليترين نقطه در داخل کردستان عراق چه عاشقانه رنجها و مشقتهاي گوناگون را به جان خريدي و با نفوذ به عمق خاک دشمن در اين منطقه براي ضربه زدن به دشمن کافر از هيچ کوششي فروگذار نکردي و ديدم که چه بردبارانه مشکلات را تحمل کرده و خم به ابرو نميآوردي... در صحنة خيال، همچنان تو را مينگرم. پردهاي از اشک جلو چشمانم را گرفته. بغض گلويم را ميفشارد. توانايي نگاه به چهرهات را ندارم. برق نگاهت تا عمق وجودم را ميسوزاند. فکر اينکه ديگر چهرة خندانت را نخواهم ديد، همچنان قلبم را ميفشارد. بياختيار شروع به گريستن ميکنم. از پس پردة اشک نگاهم را به تو ميدوزم. تو همچنان لبخند بر لب ايستادهاي. گويي که بر من و بر ما ميخندي. رويم را برميگردانم و با دو دست جلو چشمانم را ميگيرم. شايد تو را نبينم. شايد که بر من نخندي. چهرة خندانت از صحنة خيالم محو نميشود. اين بار خندههايت برايم مفهوم ديگري دارد. گويي که بر گرية من ميخندي. شايد که ميخواهي بپرسي چرا ميگريم، با صدايي لرزان پاسخت را ميدهم: «برادرم من به حال خودم ميگريم» به حال خودم. لحظاتي چند سرم را به زير انداخته درحال گريه هستم. پس از چند لحظه سرم را بلند ميکنم. در فضاي انديشه به دنبال تو ميگردم. ناگهان تو را ميبينم که رويت را از من برگردانده وبا نرمي از من دور ميشوي. بغض دوباره گلويم را ميفشارد. با عجله از تو سؤال ميکنم: «با من سخن بگو... خواهش ميکنم از من دور نشو ... » آيا مرا با کولهباري از غم تنها ميگذاري؟ آيا تو را ديگر نخواهم ديد؟ آيا....» جوابم را نميدهي و همچنان به رفتن خود ادامه ميدهي. هالهاي از اشک جلو چشمم را گرفته و همه چيز در چشمم تار ميشود. بغض همچنان بيرحمانه گلويم را ميفشارد. هر لحظهاي که ميگذرد تو از من دورتر ميشوي. دهانم را باز ميکنم تا دوباره آن سؤالات را تکرار کنم. شايد جوابي بشنوم. تلاش بيهودهاي را براي خارج کردن کلمات از گلويم شروع ميکنم. تمامي قدرت خود را در گلو متمرکز ميکنم. تمام وجودم خواهش است. دهانم را دوباره باز ميکنم تا تو را صدا کنم... اما... گريه مجالم نمي دهد. گريه مجالم نمي دهد گفتم کجا؟ گفتا به خون گفتم چرا؟ گفتا جنون گفتم که کي؟ گفتا کنون گفتم نرو! خنديد و رفت. پيام آيت الله مهدوي کني بسم الله الرحمن الرحيم صداقت برادر عزيز، دانشجوي شهيد دانشگاه امام صادق (عليه السلام) مير سعيد صادقي در ايفاي عهدي که با جانان خود داشت، درخلعت زيباي شهادت تجلي يافت و او نيز چون مردان و سرداران اين قبيله، قفس تن را در بهجتي خونين رها کرد و به ميهماني پروردگار جهانيان شتافت. اين جذبة جانبخش که تقدير هر کس نيست، ما را در غيبت او و يارانش به ماتمي بزرگ مينشاند و اگر جز اين بود که خون اين عزيزان ماية بقاي اسلام و گسترش انقلاب اسلامي گردد، جا داشت تا چشم عالمي بر ايشان خون بگريد. نور چشم ما در مجال کوتاه عمر خود به مرتبتي شايسته و برجسته راه يافت و به ﻣﻸ اعلي شتافت و ياران با وفاي وي در دانشگاه امام صادق (عليه السلام) سنگر او را در دانشگاه و جبهه که آميزهاي از علم و عمل ميباشد، با تلاش و حضور سرشار از نور معرفت خواهند ساخت. اين جانب به خانوادة محترم اين شهيد عزيز تبريک و تسليت ميگويم و براي آن شهيد صادق علو درجات و براي مازندگان و همرزمانش صبر و اجر خواستارم. محمد رضا مهدوي کني 31/1/1366
شما در حال حاضر عضو نيستيد، در صورتي که مايل به عضويت هستيد، ميتوانيد اينجا
را کليک نماييد
موارد مشابه: شهيد امير حسين صبوريشهيد محمود برزگري فيروزآبادي شهيد غلامرضا بياتشهيد حميد رضا غفوري شعربافشهيد عليرضا وقار
امتياز دهي:
|
|
مشاهده شده: 194 | نويسنده: 321456 | تاريخ: 29 دي 1387 | نظرات (0)
|
|
اطلاعات
|
|
براي ارسال نظر، بايد در سايت عضو شويد.
|
|
| وضعيت آنلاين |
کل حاضران: 3
کاربران عضو شده: 0
مهمان ها: 2
|
| |
تهران- بزرگراه شهید چمران- پل مدیریت-دانشگاه امام صادق سلام الله علیه- ساختمان جدید-طبقه چهارم-دانشکده معارف اسلامی و اقتصاد
فاکس:88579988 | تلفن:88081404 |پست الکترونیک:okhowwat@isu.ac.ir
Copyright © 2004 I.S.U. & CC All rights reserved